پایان نامه درباره اروینگ گافمن

روانشناسی

۱-۱-۱-۱-۱  اروینگ گافمن

گرچه شرم عمدتاً در آثار اولیه گافمن ناپیداست، اما خجلت و اجتناب از خجلت موضوع محوری است. «هر شخص»[۲] گافمن همیشه دل نگران تصویر خود در انظار دیگران است و سعی می­کند خود را به منظور پیشگیری از شرم با مقیاس بهتری عرضه کند. اثر فوق، ایده اجمالی کولی را درباره روشی که از طریق آن، خودآیینه­سان مستقیماً به شرم یا غرور ختم می­شود، جرح و تعدیل کرده و بسط و گسترش می­دهد (شف،۲۶۴:۲۰۰۱). طبق استدلال گافمن، رفتارهای افراد همیشه و همواره متضمن نمایش خود در حضور دیگران است. افراد با عرضه یک نمایش مهیج، از زمینه فرهنگی ایدئولوژی­ها، ارزش­ها و هنجارها، و نیز دوره­بندی اثاثیه صحنه نمایش (قفسه ها، فاصله، اشیاء) استفاده می­کنند تا خود را نه تنها به شیوه­ای جذاب، بلکه به نحو راهبردی نمایش دهند. به زعم گافمن، افراد می­کوشند تا از خجالت و شرم که حاصل عملکردهای ناموفق و شکست­خورده است، اجتناب ورزند، ولی برخلاف تعامل­گرایی نمادین، نمایش خود تنها یکی از ابزارها و یا نمایش­های حرفه­ای است که افراد با دستکاری راهبردی موقعیت بکار می­گیرند (ترنر،۳۴۶:۲۰۰۹).

گافمن همانند دورکیم، بر اهمیت فعالیت مناسکی تاکید می­گذارد. به نظر گافمن، تعامل از قالب­ها و چهارچوب­های خاصی تشکیل یافته است. قالب­ها[۳]یا چهارچوب­ها در جریان تعاملات برای افراد معنا تولید می­کنند و نقش­ها و رفتارهای مناسب را سازمان داده و معین می­سازند. گافمن، بر «خود» در تعاملات انگشت تاکید می­گذارد. تحلیل گافمن از خود نشان می­دهد که افراد چگونه مانند بازی هنرپیشه­ها در نمایشنامه می­کوشند تصویر راهبردی از خود به دیگران عرضه نمایند. افراد با این کار، حمایت و هواداری خود را از نمایشنامه فرهنگی به سایرین اعلام می­کنند. هرگاه افراد مرتکب اشتباهی شده و در اجرای نقش ناکام بمانند، احساس خجلت کرده، رفتار خود را اصلاح نموده، و خود را با انتظارات فرهنگی که نگهبان تعاملات اجتماعی است، وفق می­دهند (استت،[۴]۱۲۱:۲۰۱۲؛شف،۳۹۵:۱۹۸۸). به زعم گافمن، افراد به مدیریت تأثیر گذاری روی می­آورند و به خلق تأثیر ات مثبت بر دیگران اقدام می­کنند و هنگام خروج تعامل از مسیر خود، به خود و دیگران در حفظ آبرو[۵] کمک می­کنند. از دست دادن آبرو یک تجربه عاطفی است. زمانی که اثرگذاری بر دیگران، منفی و نامطلوب باشد، حس خجلت، شرم و گناه هویدا می­آید. اقدام جمعی برای حفظ آبرو، پویایی و سیالیت حیات اجتماعی را تداوم می­بخشد و نهادهای اجتماعی و الگوهای تعامل را نگه می­دارد. نابرابری در نهادها و تعاملات اجتماعی، در اکثر موارد کار را برای اعضای گروههای مطرود دشوار می­سازد – مانند همجنس­بازان، زنان، افراد رنگین پوست، فقرا، افراد ضعیف – تا از شکل­گیری آثار نامطلوب جلوگیری کرده و یا احساس خجلت و شرمی را که اثرات منفی و نامطلوبی به دنبال دارند، بهبود ببخشند. بدین ترتیب، عواطف مواجهه ما را با دیگران تنظیم نموده و به ما در خلق ترتیبات اجتماعی و حفظ و نگهداشت آنها، خواه درست و خواه غلط، کمک می­کند (ترنر،۱۵۷:۲۰۰۶؛ ترنر،۳۴۶:۲۰۰۹؛ شف،۲۶۴:۲۰۰۱).

 

۱-۱-۱-۱-۲ توماس شف

توماس شف (۱۹۸۸) نخستین تعامل­گرای نمادین است که نگرش کولی را در مورد محوریت شرم و غرور در کنش­های آدمی، مورد بازبینی و بازنگری قرار داده است. هرگاه شخص احترام ببیند، ارزیابی مثبتی از خویش بعمل می­آورد، احساس غرور می­کند و برای رسیدن به وفاق بین­شخصی با افرادی که برای او احترام قائل­اند، تحریک می­شود؛ و وفاق بین­شخصی احترام متقابل به دنبال می­آورد که خود مقوم پیوندهای اجتماعی، انسجام و همبستگی است. حتی زمانی که شخص از طرف مقابل هتک حرمت ببیند و به موجب آن ارزیابی منفی از خود داشته باشد، شرم ممکن است در  صورتی­که شخص شرم را تصدیق کرده و در پی وفاق و همراهی با دیگران برآید، بالقوه به پیوندهای اجتماعی منجر شود. چه در صورت تحقق چنین شرایطی، به احترام متقابل و انسجام اجتماعی می ­انجامد که سرآخر احتمال احترام را در تعاملات بعدی افزایش می­دهد. ولی وقتی شرم انکار شود خواه الف) فرونگهداشت[۶] (آنجا که شخص عواطف منفی احساس می­کند ولی شرم درون این احساسات پنهان نمی­شود) و خواه ب) فرانگهداشت[۷] (آنجا که شخص سریع صحبت می­کند و یا به دیگر کنشهایی می­پردازد که به تجربه شرم اجازه نمی­دهد)، حاصل کار تبدیل و تغییر شرم به خصومت است که وفاق بین شخصی و در نتیجه پیوندهای انسجام اجتماعی را تخریب می­کند. شرم از آنجا که به تمامیت و ارزشمندی خود حمله­ور می­شود، احساسی تلخ و دردناک است؛ و از این رو طبیعی است که افراد برای حمایت خود در برابر این دردها و آلام به مکانیزم­های دفاعی تمسک جویند (ترنر،۳۴۵:۲۰۰۹).

شف نظریه خود را در پاره ای جهات بسط داده است. یکی از اینها، تحلیل خشونت در جوامع انسانی است. هر وضعیتی که در آن شرم انکار شود، می­تواند خوشه­های خشم را در دل احساس بپرورد؛ و هرگاه شرمِ نفی­شده پیوسته و نیرومند باشد، پتانسیل خشونت افزایش می­یابد. خشونت می­تواند فی­الواقع طی نسل­های متمادی از طریق کانال­ها و مسیرهایی انتقال یابد. یکی از این مسیرها در بین افراد شرمگین، بکارگیری تنبیه بدنی برای شرمساری کودکان است که در چهره مقتدر خود، شرم­ خود را سرکوب می­کنند و وجود آن را فقط به صورت خشم و پرخاش علیه کودکان (یا همسر) بروز می­دهند.یکی دیگر از مسیرهای شرم، به جوامع ساخت­یافته سلسله­مراتبی اختصاص دارد که به ماشین­های تولید شرم تبدیل می­شوند، طوری که فرودستان باید خود را در حوزه­های گوناگون زندگی اجتماعی در برابر فرادستان خوار و خفیف بشمارند. در این نوع جوامع، غالباً فرهنگی وجود دارد که از زیردستان احساس شرم و لذا تولید انبار عظیمی از پرخاشگری انتشاری انتظار می­رود. این نوع پرخاشگری می­تواند توسط رهبران سیاسی علیه قربانیان، چه درون جامعه (مانند یهودی­ها در آلمان نازی) و چه اعضای سایر جوامع (مانند خصومت اعراب علیه امریکا) تحریک شود. (ترنر،۳۴۵:۲۰۰۹؛۲۰۱۱).

شف با این پیش­فرض درباره ماهیت و انگیزش انسان شروع می­کند: انسان ها ذاتاً و فطرتاً اجتماعی­اند و به این ترتیب «بنیادی­ترین انگیزه انسان» حفظ پیوندهای اجتماعی است. انگیزه قوی برای حفظ پیوندهای اجتماعی آن چیزی است که جامعه را به صورت یک علاقه دائمی درمی­آورد: مطابق این نگرش، انگیزه فردی برای ارتباط اجتماعی، دلالت به این دارند که افراد همواره به دنبال پیوند اجتماعی خواهند بود و برای حفظ آنها تحریک خواهند شد. پیوندهای مذکور البته در دوره کودکی شکل می­گیرد، ولی در بزرگسالی بی­وقفه معرض بازبینی و بازنگری قرار می­گیرد و در نتیجه میزانی از نااطمینانی به همراه می­آورد. نااطمینانی تلویحاً به معنای مراقبت و حساسیت بزرگسالان بخصوص در نظارت بر پیوندهای اجتماعی است. علاوه بر این، لازمه روابط اجتماعی بزرگسالان توازن بین دوری و نزدیکی، و انسجام گروه اجتماعی و فردیت خواهد بود. نیاز به موازنه، تنظم­گر دیگری را برای حفظ نظارت فراهم می­آورد. توازن صحیح و مناسب بین فرد و گروه نوعی هماهنگی و «دقت و توجه زیاد به افکار، احساسات، مقاصد، و انگیزه­ها بین افراد و گروه ها بوجود می­آورد» (شف،۱:۲۰۱۰).

شف فرض خود را درباره انسان با این استدلال اصلاح می­کند که تعاملات به دو نوع سیستم احتیاج دارند: سیستم­های ارتباطی (مثل زبان) و سیستم­های احترام-عاطفه. سیستم ارتباطی متضمن نشانه­های کلامی و غیرکلامی است. بلومر و گافمن، شیوه­هایی برای فهم برخی از عناصر سیستم ارتباطی در اختیار ما قرار داده­اند. ولی توان مذاکره، همه آن چیزی نیست که برای برقراری یک تعامل موفقیت­آمیز نیاز است. تعامل بایستی برای حفظ هماهنگی[۸]نیز نظارت شود. گافمن استدلال می­کند که خجالت با چنین ظرفیتی عمل می­کند. در هر موقعیتی، خودهای بالقوه و واقعی وجود دارند. خود بالقوه متشکل از انتظارات ایده­آلی است که همراه خود یا هویت خاص حرکت می­کند. خود واقعی از رفتارهای عملی افراد تشکیل یافته است. خجلت ابزاری تعاملی است که این دو خود را، از فاصله­گرفتن بی­حد و ­حساب حفظ می­کند. در هر موقعیت و هر رفتاری، خطر عدم انطباق با انتظارات ایده­آل در آن موقعیت را اداره می­کنیم؛ بنابراین خجالت یک تهدید همیشگی است. اگر در مطابقت با انتظارات شکست بخوریم، در مقابل دیگران خجالت­زده خواهیم شد، آنچه که خواهانیم از آن اجتناب کنیم. گافمن کاری که ما جهت اجتناب از خجالت و ترمیم آن انجام می­دهیم، «کار چهره­ای»[۹] می­نامد. دقت کنید که من گفتم خجالت یک وسیله تعاملی است؛ یعنی چیزی است که در بین افراد در قالب یک تعامل عمل می­کند. استدلال شف این بود که در سیستم احترام-عاطفه،یک مولفه روان­شناسی اجتماعی نیز وجود دارد. خجالت میان افراد عمل می کند، و شرم درون افراد (شف،۱:۲۰۱۰).

شف استدلال می­کند که افراد از آنجا که مایل به حفظ پیوندهای اجتماعی هستند، شرم و غرور اساسی­ترین و قوی­ترین احساسات اجتماعی­ محسوب می­شوند. شف در اینجا، از تصور خودآیینه سان کولی پیروی می­کند. کولی استدلال    می­کند که افراد تقریباً همیشه و همواره رفتارهای خود را تحت نظر دارند. در این نظارت سه مرحله وجود دارد. اولاً، این تصور که در ذهن دیگران چگونه ظاهر می شویم. این کافی نیست که بدانیم در آینه فیزیکی چگونه ظاهر می­شویم؛ بلکه باید بدانیم که برای دیگران چطور می­نمائیم. دوم، این تصور که آنها درباره ظاهر ما چه احساسی دارند. آیا آنها ظاهر و قیافه ما را می­پسندند یا نه؟ طرز رفتار و طرز لباس پوشیدن ما درست و مناسب است یا نه؟ و سوم اینکه ما به احساسات خود پاسخ عاطفی می­دهیم. این پاسخ عاطفی، یا غرور است یا شرم و سرافکندگی (همان).

به زعم شف (۲۰۰۱)، از آنجا که شرم حاصل تهدید پیوند اجتماعی است، لذا اجتماعی­ترین احساس بنیادین نیز به شمار می­آید. ترس نشانه خطری است که متوجه جسم است، خشم نشانه ناکامی و سرخوردگی، و الی آخر. منشأ ترس و خشم، برخلاف شرم، منحصراً اجتماعی نیست. سوگ نیز ریشه اجتماعی دارد، چون نشانه از دست رفتن پیوند است. ولی از دست دادن پیوند، رویداد پرتکراری نیست. شرم از طرف دیگر، به تبع گافمن، به دلیل اینکه شامل تهدید شدن خفیف پیوند است، در همه تعاملات اجتماعی در واقع موجود و حاضر است. همانطور که اثر گافمن نشان می­دهد همه انسانها نسبت به میزان دقیق احترامی که جلب می­کنند فوق­العاده حساس­اند. حتی اختلافات جزئی مولد شرم و خجلت است (شف،۳۹۸:۱۹۸۸؛ دفلم،۲۳۳:۲۰۰۶).

طبق استدلال شف، شرم به دلیل حضور در تمامی برخوردهای اجتماعی، مهم­ترین احساس به شمار می­آید. شرم ریشه عاطفی پیوند اجتماعی است و هرگاه این پیوند تهدید شود، بروز می­کند. همانطور که احساس ترس، هنگام تهدید شدن خود فیزیکی بروز می­کند، احساس شرم نیز موقع تهدید شدن خود اجتماعی پدیدار می­شود. طبق گفته شف، همنوایی با هنجارهای بیرونی به دلیل احترام­گذاری و احساس غرور، پاداش به دنبال می­آورد، و ناهمنوایی به دلیل فقدان احترام­گذاری و احساس شرم مجازات در پی دارد. در این تحلیل، کنترل اجتماعی متضمن یک نظام زیستی­اجتماعی است که مانند جویی آرام و بی­صدا، مستمر و اغلب نامرئی میان اعضای جامعه جریان می­یابد. شرم با توجه به منزلت شخص، زنگ خطر یا تلنگر عاطفی است. شرم علامت خطری برای موقعیت فرد است دال بر اینکه در رابطه با از دست رفتن منزلت یا طرد اجتماعی، خطراتی حقیقی در کمین فرد نشسته است (کارپ[۱۲]،۲۷۹:۱۹۹۸).

شف به مانند کولی و مید استدلال می­کند ما خود را از حیث اجتماعی، حتی در خلوت و تنهایی مدام و بی­وقفه می­پاییم؛ این نوع نظارت متقضی ارزشیابی است که به شرم یا به غرور منتهی می­شود؛ بنابراین، «بزرگسالان بواقع همیشه در حالتی از حس غرور یا شرم، معمولاً از نوع کاملاً پوشیده آن قرار دارند». اما در عین حال ما به ندرت شرم را تجربه می­کنیم زیرا شرم گرایش به مخفی شدن دارد. پنهان شدن شرم، بخشی به فرهنگ ما برمی­گردد. طبق استدلال شف، جوامع مدرن در برابر درک و شناخت زوال پیوندهای اجتماعی اطمینان­بخش، دو مانع ایجاد کرده­اند: افسانه فردگرایی و فهم ساده مناسبات بین افراد و موقعیت اجتماعی. این هر دو یک مبنای ایدئولوژیک در اختیار ما قرار می­دهند که از آن طریق شرم را انکار کنیم (شف،۳:۲۰۱۰).

دلیل دیگر در گرایش شرم به پنهان شدن، به خاصیت بازگشت­پذیری آن مربوط است؛ یعنی شرم به خود واکنش نشان می­دهد. همانطور که قبلاً گفته شد، غرور به نحو بارزی، روشن و شفاف است: غرور در چارچوب محدودیت­های فرهنگی احساس و ابراز می شود. مثلاً شما می­توانید تاتو جدید خود را به افراد مختلفی که معنای آن را می­فهمند و هنگام احساس پیوندهای اجتماعی قوی (غرور)، به نمایش گذارید. بنابراین می­توانیم غرور را به کرات تجربه کنیم، اما غرور به سمت خود عمل نمی­کند: ما به طور معمول، در پی تجربه غرور، مغرور نمی­شویم. ولی به دلیل اینکه احساس شرم داریم، می­توانیم شرم مضائفی تجربه کنیم: «احساس شرم در من، مرا شرمسار می­کند». این مسأله در عمل، بغرنج و پیچیده­ است. شرم با احساساتی، از جمله مهم­ترین آنها خشم، ملازمت دارد. ما بر اثر شرم، علیه خویشتن به سبب قرار دادن ما در این نوع موقعیت خشم می­گیریم، یا در این موقعیت احساس خشم می­کنیم یا ممکن است علیه اشخاص دیگری که در بروز چنین مسأله­ای دخیل بوده ­اند، و باعث ایجاد احساس شرم شده ­اند، خشم بگیریم. ولی شرم با خشم متوقف نمی­شود: خشم پیوندهای اجتماعی را، حتی پیوند با خود را، به ورطه نابودی و زوال می­کشاند، به طوری که شرم بیشتری را احساس  می­کنیم. پس گرایش به نهان­کردن شرم داریم، چون حضور آن شرم بیشتر و بیشتری راتولید می­کند (همان).

با این حال، نهان کردن فرایندهای بازگشتی شرم را زایل یا متوقف نمی­کند. در واقع اگر شرم بدون مراقبت رها شود، حلقه­های بازگشتی تا بی­نهایت گرایش به گردش دارد. در این مورد، چرخه شرم و خشم متقابلاً همدیگر را تقویت    می­کنند. شف این مسأله را دام احساسی[۱۳]می­نامد. دام احساسی،یک حلقه احساسی[۱۴] است که عموماً به همراه شرم دیده می­شود. ما ممکن است برخی از احساسات شدید از جمله غم، ترس، خشم بهنجار و نظایر آن را تجربه کنیم. این موارد، به طور معمول احساس می­شوند و سپس در مسیر بهنجار زندگی تخلیه می­شوند. ولی اگر از احساس خود شرمسارشویم، و شرم تصدیق­شده نباشد، ممکن است»حلقه تکرارشونده­ای از احساسات خودمولد[۱۵] پدیدار شود». حلقه های تکرارشونده مذکور می­توانند بالقوه در سه جا یا سه سطح روی دهد: درون یک شخص، بین دو فرد (خجالت سرایت کننده است) و یا ترکیبی از این دو. شف به آخری به عنوان یک «مارپیچ سه­گانه» اشاره می­کند: یک حلقه درون هر کدام از مشارکت کننده­ها و حلقه سوم میان آنها (همان).

 

پیوند اجتماعی گسیخته: فقدان احترام
ارزیابی منفی از خویشتن
شرم
علائم
خشم
شرم تصدیق نشده
شرم تصدیق شده
تخلیه شده

شکل ‏۲-۲: چرخه شرم
پایان نامه
در شکل ۲-۲ شرم با احساس از هم گسیختگی پیوند اجتماعی شروع می­شود. در این موقعیت­ها، فقدان احترام یا حرمت و نیز ارزشیابی منفی از سوی دیگران و خود احساس می­شود. برآیند شرم می­تواند تصدیق­شده و یا تصدیق­نشده باشد. طبق بیان شف، دلیل نام­گذاری شرم تصدیق­شده، این است که آن شرم را تخلیه می­کند. بازشناسی شرم، از بروز خشم جلوگیری می­کند و یکی از آغازگرهایی است که با حلقه بازگشتی شروع می­شود. شرم تصدیق­شده همچنین موقعیتی را فراهم می­آورد که این امکان وجود دارد که احساس غرور جهت حفظ و ترمیم پیوند اجتماعی وارد عمل شود. شرم تصدیق نشده تله احساسی بوجود می­آورد و به برخی از پیامدها و علائم قابل پیش­بینی برای شخص و پیوندهای اجتماعی آنها منجر می­شود. پیشتر به برخی از این اثرات اشاره شد، مانند تکلم ناقص یا پرشتاب، بسته به اینکه شرم نامتمایز ویا فرعی است. ولی یکی از مهم­ترین آثار و تبعات شرم تصدیق­نشده، عزت نفس پایین است (همان).

احساس شرم برای کنترل اجتماعی فوق­العاده مهم و حیاتی است. یعنی شرم در عموم تعاملات اجتماعی حضور دارد؛ زیرا ممکن است اعضا فقط گاه به گاه احساس شرم کنند، امابه طور مستمر و بی­وفقه به قول گافمن، در انتظار شرم باشند. شرم، در مجموع، عاطفه کاملاً منفی و بحرانی است که با خفت و خواری و رسوایی ارتباط نزدیک و تنگاتنگ دارد.

 

۱-۱-۱-۲   تئوری های جامعه شناختی

احساس از دیرباز در جامعه­شناسی به عنوان پدیده­ای مهم و حیاتی شناخته شده است، اما عمده ارجاعات به آن کلی، نامشخص و مبهم بوده ­اند. از نگاه بسیاری از نظریه­پردازان جامعه­شناسی، عواطف و احساسات در جامعه نیروی قوی و قدرتمندی به شمار می­آیند. وبر با اینکه، مستقیم به بحث احساسات نپرداخته است، اما تاکید او بر ارزش­ها به عنوان شالوده ساختارهای اجتماعی به طور ضمنی دلالت به آن دارد؛ زیرا ارزش­ها عقاید و باورها را تغذیه عاطفی می­کنند. دورکیم به احساسات عاطفی در ایجاد انسجام و همبستگی از طریق اجتماع اخلاقی اشارت می­کند. پارسونز هم عاطفه را به عنوان یک مولفه کنش اجتماعی در طرح آجیل مطرح می­کند. مارکس و انگلس نیز، احساسات را در تنش­ها و منازعات طبقاتی و انسجام طبقات درگیر دخیل می­شمارند (شف،۲۳۹:۲۰۰۳).

ارزش تبیینی مقوله احساسات می­تواند در جامعه­شناسان مطرح سده­های نوزدهم و اوایل قرن بیستم دیده شود. الکسیس دوتوکویل، گوستاو لوبن، امیل دورکیم، ویلفردو پارتو، فردیناند تونیس و جرج زیمل از جمله جامعه شناسان اروپائی قابل طرح­اند که به طرق مختلف، مقوله احساسات را به عنوان متغیرهای مهم تبیینی لحاظ کرده­اند. در طول این دوره، بین جامعه شناسان آمریکائی در آثار کسانی مثل آلبیون اسمال، ویلیام گراهام سامنر، و لستر فرانک وارد، همچنین ادوارد روس و کارلوس هورتون کولی، نقش­ تبیینی احساسات مشهود است (باربالت[۱۶]،۱۲:۲۰۰۴).

 

۱-۱-۱-۲-۱ جرج زیمل

در یکی از مقاله های زیمل، شرم نقش شایانی در زمینه مد ایفا می­نماید. طبق استدلال وی، افراد به تنوع و متفاوت بودن گرایش دارند، ولی در صورت انحراف از ظاهر و رفتار دیگران، انتظار شرم دارند. مد یکی از راه­حل­های این مسأله است، چون شخص می­تواند همراه با دیگران تغییر کند، و از انزوا و در نتیجه شرم هم جلوگیری کند. ایده زیمل در مورد مد تلویحاً به همنوایی با افکار و رفتار در بین یک گروه در جامعه دلالت دارد.

نحوه برخورد زیمل با شرم به گونه­ای است که توصیف آن تا حدی دشوار است، ولی نیاز به توضیح دارد، زیرا به روشن شدن عموم رویکردهای جامعه­شناختی که در اینجا قصد مرور آنها را داریم، کمک می­کند. کاربرد شرم توسط زیمل اتفاقی و ناخودآگاه است. وی عنصر شرم را در مد در قالب یک پاراگراف طولانی تحلیل کرده است. شرم قبل و بعد از آن ذکر نشده است. وی به مفهوم­­سازی یا تعریف شرم نپرداخته، و ظاهراً فرض را بر این نهاده که معنای شرم نزد مخاطب محرز و روشن است (شف،۲۶۰:۲۰۰۱).

۱-۱-۱-۲-۲ امیل دورکیم

دورکیم به نحوه ظهور و بروز باورهای مذهبی و نظام­های اعتقادی در چارچوب اجتماع و نقش آن در نظام­های روزمره طبقه­بندی و مقوله­بندی، عمدتاً با تمیز «لاهوت» از «ناسوت» علاقه داشت. پندار دورکیم این بود که مذهب و فعالیت­های مذهبی در ایجاد نظم اجتماعی گروه یا اجتماع با شکل دادن به ارزشهای بنیادی آنها، تکوین هویت و آگاهی جمعی، و در نهایت تشکیل پیوندهای قوی گروهی و خلق تصویر اجتماع، نقشی اساسی و بنیادین دارد (اسکیو[۱۹]،۳:۲۰۱۱). در نگاه دورکیم، اکتساب شناختی باورهای مذهبی به تنهایی برای ایجاد حسی از اجتماع و تکوین وجدان جمعی کافی نیست. آنچه در اندیشه دورکیم ناپیدا بود، «زمینه­یابی»[۲۰] باورهای مذهبی (یعنی از جهان اخلاقی و اجتماعی) در جهان تجربه پدیداری ذهنی (یعنی در جهان «طبیعی») بود. طبق اندیشه دورکیم، دقیقاً این زمینه­یابی در خلال مناسک حاصل می­شود؛ طوری که اعضای گروه به اتفاق هم جهت انجام مناسک مختلف، مثلاً پرستش خدایان، بخشش گناهان، و یادبود وقایع یا رویدادهای خاص دور هم جمع می­شوند.

نزد دورکیم، ویژگی عمده این تجمعات»جوششی» بودن آنهاست و از این طریق، خیزش و برپایی عاطفی قوی و متقابل ناشی از رفتار جمعی فعالیت­های مناسکی مختلف را پدید می­آورند. این گونه خیزش و برپایی عظیم معطوف به نمادها (مثل توتم ها) یا افرادی است که گروه و – از طریق این نمادها – باورها (مذهبی) و ارزشهای اخلاقی مأخوذ توسط گروه را برمی­نماید. جوشش جمعی بواسطه گروههای اجتماعی برانگیخته می­شود که احساسات افراد را تحت کنترل نظم نمادین جامعه درمی­آورند. در عین حال، دورکیم بواقع فرض را بر این می­گذارد که تحت شرایط جوشش جمعی در مناسک، احوال و روحیات فردی می­توانند به وجدان راسخ و قاطع جمعی «تبدیل شوند». جوشش جمعی و اجزای اصلی آن – برپائی عاطفی جمعی- به لحاظ جسمی و ذهنی تجربه می­شود و افراد را به میثاق و آرمان­های ارزشمند موجود در بین گروه اجتماعی، پیوند می­زند (فیشر[۲۱]،۱:۱۹۸۹؛اسکیو،۳:۲۰۱۱).

طبق انگاره دورکیم، باورها و نمادهایی که در جریان مناسک رسوخ می­یابند، کارکرد خود را در قبال گروه یا اجتماع در غیاب عملکردهای مناسکی واقعی، یعنی زندگی روزمره نیز آشکار می­سازند. برای نمونه، حضور نمادها و سمبل­های عاطفی «پرانرژی» نه تنها حامل معنای عمیق خاصی از احساسات است، بلکه ممکن است آثار حافظه عاطفی مرتبط با تجربه احساسات جمعی در زمینه­های مناسکی را نیز فعال سازد. به همین­سان، انرژی عاطفی حافظ باورها، بویژه باورهای هنجارمند و اصول اخلاقی است.

دورکیم عواطف و احساسات را نیروی قوی در جرایم (خشونت­بار) و مجازات معرفی می­کند (دفلم،۲۲۴:۲۰۰۶). دورکیم تاکید داشته است که مجازات بواقع ربط اندکی به شخص متخلف و عمل تخلف دارد. مجازات به اصلاح یا بازدارندگی مربوط نمی­شود. مجازات به نیازهای اخلاقی و فرهنگی جامعه راجع است. به این معنا، مجازات یک عمل مناسکی است که آسیب­های وارده بر بافت­های روحی و روانی جامعه را ترمیم می­کند و آن را به نحوی منسجم و یکپارچه نگه می­دارد و ارزش­های بنیادی را از نو تعریف و تقریر می­کند. دورکیم می­گوید: «مجازات در راستای اصلاح شخص گناهکار یا ترس و عبرت ناظران بیرونی نیست … کارویژه حقیقی مجازات، حفظ مصونیت انسجام جامعه با تداوم وجدان جمعی است. شکنجه عملِ بی­خودِ ظلم و ستم نیست. بلکه علامتی است که نشان می­دهد هنوز احساسات اجتماع سالم و پابرجا باقی مانده­اند … و جراحتهایی که از ناحیه جرم بر جامعه وارد شده، ترمیم شده است» (اسمیت[۲۲]،۳۳۶:۲۰۰۸).

دورکیم شالوده و سنگ­بنای یکی از موفق­ترین ابداعات عدالت کیفری یعنی عدالت ترمیمی و «شرمساری بازپذیرکننده» معاصر را فراهم ساخته است. جرم، شرم و بازپذیری (۱۹۸۹) اثر بریث ویت عملاً باب بازگشت احساسات و عواطف را به روی عدالت کیفری بازگشود و شف (۱۹۹۰) به طرق گوناگون ارجاع به او را به مثابه «نئودورکیم» موجه ساخت. در قالب سنت دورکیمی، بریث ویت نشان داد که شرم هم در باب علت جرم و هم در باب پیشگیری از جرم، عامل مهم و اساسی به شمار می­رود (دفلم،۲۲۸:۲۰۰۶). دورکیم با این فرض بنیادین شروع می­کند که جرم و مجازات با سایر کردوکارهای اجتماعی و لذا نهادهای اجتماعی در ارتباط است؛ طوری­که از یک سو به عواطف و احساسات امکان بروز می­دهد و از سوی دیگر عواطف را پدید می­آورد. بر همین اساس انواع خاص جرم و اعمال اظهاری مجازات شفاف   می­شود و به شیوه فنی­تر، فرهنگ عاطفی و احساسات اخلاقی جامعه و در مقابل گناه به نمایش و اجرا درمی­آید. دفلم (۲۰۰۶) در این خصوص، به چهار موضوع اشاره کرده و نشان می­دهد که جرم­شناسی معاصر، چگونه شیوه­های نوینی برای پرداختن به آنها پدید آورده است.

اولین و شاید مهم­ترین موضوع دورکهایمی به دگردیسی عواطف در رویه­های (و مناسک و تشریفات) عدالت و دادگری برمی­گردد. علاوه بر این، با تاکید بر عاطفه منحصر بفرد، که تجلی نهایی خود را در مجازات می­یابد، رویه­های دادگری، عواطف منفی و گسسته را به عواطف پیوسته و احساس همبستگی تغییر می­دهد. دومین موضوع برگفته از ایده دورکیم، این است که عواطف موجد جرم و کنترل آن، شدیداً از رهگذر عملکردهای اجتماعی، که هر دو در آنجا تبلور می­یابند، به هم پیوند می­خورند؛ خشم و ملامت و سرزنش و انتقام به همان اندازه که عامل جرم­اند، می­توانند از طریق مجازات نیز پدید بیایند. موضوع سوم مبتنی بر کنار هم نهادن اعمال اجتماعی و احساسات اخلاقی جمع­گرایانه و فردگرایانه توسط دورکیم و تاکید بر جاسازی اجتماعی مجازات اظهاری است. چهارمین و آخرین موضوع، ناظر به این مطلب است که سیاست­های منزلتی چگونه بر مجازات اخلاقی و خشم اخلاقی در حوزه عمومی تأثیر می­گذارند و عملاً به موضوعی می­پردازند که از چشم دورکیم به دور مانده است.

 

۱-۱-۱-۲-۳ نوربرت الیاس

نوبرت الیاس تحلیل تاریخی بلندپایه­ای از «فرایندهای متمدن­شدن» بدست می­دهد. وی در اثر مشهور خود فرایندهای متمدن­شدن به تحلیل تأثیر شکل­گیری دولت بر سبک زندگی افراد، شخصیت و اخلاقیات در اروپا می­پردازد (اوتویت[۲۵]،۷۳۰:۱۹۹۳). الیاس تغییرات رخداده در رشد و تحول شخصیت و هنجارهای اجتماعی را از قرن ۱۵ تا به امروز می­کاود. الیاس مانند وبر، سلطه و حاکمیت را به رشد عقلانیت نسبت می­دهد. ولی بر خلاف او، سلطه مشابهی را به تغییرات عاطفی، و بویژه تغییرات آستانه شرم قایل می­شود: یک از خصوصیات فرایند متمدن­شدن که هم­ارز «عقلانی شدن» است، الگوسازی خاصی از محرک اقتصاد است که ما «شرم»، و «مغایرت» یا «خجلت» می­نامیم.

بر اساس نگره الیاس، نهال تمدن عمیقاً ریشه در خاک شرم دارد. به میزانی که مردمِ «متمدن» خودانضباط­تر و خودآگاه­تر می­شوند، «آستانه مخالفت» آنها دستخوش تغییر می­شود. افراد مورد نفرت جسم و تن خود قرار می­گیرند. آنها وجه حیوانی خود را فرونهاده و بر آن پرده ستر و عفاف و پوشش می­افکنند. سطح بالاتری از ظرافت و خویشتنداری مورد مطالبه قرار می­گیرد وکارکردهای طبیعی بیش از پیش نامطلوب و نامطبوع می­شوند. رفتار جنسی و تجاوز به طور روزافزون منع می­شود (دفلم،۲۲۴:۲۰۰۶؛اسمیت،۱۴۹:۲۰۰۱). در ادامه استدلال الیاس، ضمن اینکه تمدن ریشه در شرم دارد، شرم نیز به نوبه خود ریشه بدنی دارد. متابولیسم انسان همیشه مسئول پایان دادن کنترل است (سرخ شدن، لرزش، تعریق، شکستن پنجره و جز اینها). همین باعث می­شود که شخص به کارهایی بپردازد که برای بدن آسیب زاست. هرگاه بدن وسوسه­های خود را به اجرا گذارد، به خاطر تخطی از قواعد «درست» رفتاری سرزنش می­شود. جای شگفتی است که احساسات شرم به پاره­ای از واکنش­های بدنی (سرخ شدن، لرزیدن، تعریق …) دامن ­زند که شرم در وهله اول موجب گردیده است. این گونه واکنش­های بدنی مناسب اند و در حقیقت در موقعیت های جنگ یا گریز کارکرد دارند: برای مثال در مبارزه. ولی در فضاهای اجتماعی که طالب کنترل فیزیکی است، «خارج از مکان» قرار دارند (اسمیت،۱۴۹:۲۰۰۱).

الیاس با بهره گرفتن از قطعاتی از کتاب­های تربیتی، نظریه­ای در باب مدرنیته مطرح می­کند. وی از طریق واکاوی نصایح و مواعظ منقول در باب آداب معاشرت، خصوصاً آداب نزاکت، کارکردهای بدن، سکسوالیته، و خشم، اظهار می­دارد که یکی از جوانب کلیدی مدرنیته، انفجار واقعی شرم است. وی نخست گزیده­ای طولانی از کتاب پندواندرز قرن نوزده، تعلیم دختران[۲۷] ارائه می­دهد که به مادران توصیه می­کند که چگونه به سوالات جنسی پاسخ دهند. در پاسخ به این سوال که «نوزاد از کجا می­آید»، ون رومر بیان می­دارد که «کودکان باید بی­پاسخ رها شوند، مادام که امکان این باور وجود دارد که فرشته نوزاد را به مادر هدیه داده است». اگر دوباره چنین سوالی طرح شد، و کودک خواست با لجاجت آگاه شود: «خوب نیست شما چنین چیزی را بدانید، و شما باید مراقب باشید به آنچه در این باب گفته می­شود، گوش ندهید».

بررسی الیاس شیوه فهم انتقال اجتماعی یک تابو به شرم را نشان می­دهد. بزرگسالان، در اینجا رومر، نه تنها از سکس شرمسارند، بلکه ای بسا از شرمسار شدن و احتمالاً شرمی که در مخاطب برمی­انگیزد، نیز شرم دارند. پاسخ­دادن مادر به متن وون رومر، به نوبه خود، چه بسا واکنشی به همین شیوه به شرمسار شدن، شرمساری از شرمساری و شرمساری از ایجاد شرم بعدی در دختر بوده باشد. توصیه وون رومر جزئی از نظام اجتماعی است که از آن طریق کوشش می­شود با ظرافت و ریزه­کاری متمدنانه به واکنش زنجیره­­وار و بی­پایان از شرم تصدیق­نشده[۲۸] بینجامد. طبق بیان الیاس، از قرن ۱۹، به این سو، انتقال آداب و سنن توسط روش بزرگسالان و با گفتار و کلام و بیان دلیل و توجیه صورت نگرفت. جامعه­پذیری طی قرن­ها از تغییرات آرام و آگاه توسط بزرگسالان به آموزش و تلقین تند و سریع و خاموش کودکان در سنین کودکی تغییر کرد. برای اکثر کودکان هیچ نوع دلیل و توجیهی ارائه نمی­شود؛ ادب و نزاکت مطلق می­شود. در جوامع مدرن، اجتماعی­شدن و جامعه­پذیری به طور خودکار القاء شده و شرم سرکوب می­شود (شف،۲۶۱:۲۰۰۱). لذا به مجرد مطلق شدن آداب و نزاکت، هیچ توجیهی برای قراردادهای اجتماعی عرضه نمی­شود – جامعه­پذیریِ اکثریت کودکان، هم القا و هم سرکوب شرم را به منظور تثبیت «آزرم و حیا[۲۹]»، در دستور کار خود قرار می­دهد (رای،۳۵۳:۲۰۰۴).

شرم نزد الیاس، معجونی پیچیده­ است. زن و مرد متمدن از این حقیقت واهمه دارند که احساسات مبادا در عقلانیت آنها خللی ایجاد کند و کنترل آنها را سلب کند. هر چه وابستگی عقلانی بیشتر، بیم از آسیب دیدن آن بیشتر. عقلانیت ترس از احساسات را می­پرورد؛ از این رو، عقلانیت غیرمستقیم عقلانیت را تحلیل می­برد. این نوع تناقض، موقع اندیشیدن افراد به عقلانیت انسانی و روابط اجتماعی، انفکاک و کناره­گیری را دشوار می­سازد. اینها همان ناگواری­های تمدن هستند.

شرم حاصل هر نوع تخطی و تخلف از الزامات گروهی است که فرد به آن تعلق دارد و یا با آن کسب هویت      می­کند. به این ترتیب، طبق نظر الیاس، نسبت زیادی از عاطفه شرم که مردمان متمدن تجربه می­کنند، توسط خجالت ویژه آنها از بدن حاصل می­گردد. به زعم الیاس، دلیل این مسأله ناشی از این واقعیت است که اعمال فشار و کنترل زیاد بر بدن، مقتضای کارکردی بقای فیزیکی و پیشرفت اجتماعی در جوامع متمدن است. به عبارتی دیگر، افراد تن خود را زیر قفل و کلید برده و به زندانیانی دستپاچه­ تبدیل شده ­اند که به اقدامات رهایی­بخش چشم دوخته­اند. (اسمیت،۱۴۹:۲۰۰۱).

شرم به زعم الیاس در طول ۷۰۰ سال گذشته نه سیری نزولی که روندی صعودی داشته است. دو تغییر به­هم­پیوسته ساختاری در رشد و گسترش شرمساری به مثابه شکل غالب کنترل اجتماعی نقش محوری داشته است: تشکیل دولت به صورت انحصار قدرت فیزیکی و رشد و گسترش پیچیده­تر تقسیم کار. این فرایند به صورت راهبردی با تغییر اشراف و نجبا از طبقه شوالیه به طبقه دربار به عنوان نیروی فیزیکی که به طور فزاینده­ به انحصار پادشاه درآمده­اند، نشان داده    می­شود. انحصار قدرت، فضاهای اجتماعی آرام­تری را پدید می­آورد. قبل از این آرامش، که خشونت در یک واقعه عادی و ناگزیر و اجتناب­ناپذیر بود، تعادل قوی و مداوم سوائق و احساسات نه الزامی داشت و نه شاید فایده­ای. در عصر فئودال که وجه ممیزه آن طبقه بالای جنگاور بود نه تنها جنگاوران، که همه مردم، پیوسته معرض تهدید رفتارهای خشونت­آمیز فیزیکی قرار داشتند. اعضای طبقه بالای جنگاور از آزادی نامحدود در اِعمال شهوت و امیال و غرایض خود از طریق ارضای بی حد و حصر لذت جنسی و لذت خشم و غضب با انجام شکنجه و قطع عضو برخوردار بودند. این موضوع با توجه به شواهد موجود در زمینه فراوانی قتل­ها در سده­های میانه همخوانی دارد. شواهد از روند نزولی جرایم خشونت­بار در انگلیس از سده سیزده تا قرن بیست حکایت دارد؛ روندی که گار[۳۱] آن را به نیروی کنترل­ درونی علیه خشونت نسبت می­دهد. طبق نظر الیاس، طی قرن شانزده، شهوت بی­حساب و بی­مهار کمتر به عامل قدرت و بیشتر به مانعی در برابر قدرت تبدیل شد (بریث ویت،۳:۱۹۹۳).

بتدریج شمشیر اهمیت خود را در رقابت­های شغلی و حرفه­ای، در قیاس با زبان و تدبیر و توطئه از دست داد. دلیل روی دادن چنین اتفاقی این بود که دادگاه سلطان مطلقه، یک فرماسیون اجتماعی بود که تعداد بی­شماری از مردم در آنجا به طور پیوسته به­هم­وابسته بودند. الیاس دادگاه را به مکان مبادله سهام تشبیه می­کند که ارزش و اعتبار افراد مدام و بی­وقفه شکل گرفته و معرض ارزیابی قرار می­گیرد. مهم­ترین تعیین­کننده­های این ارزش «مساعدت فرد با پادشاه، تأثیر و نفوذ بر سایر درباریان، و شأن و اعتبار او در بازی گروههای معتبر درباری است». در بازی ظریف ارزش­سازی در بازار دیپلمات، «قدرت فیزیکی و غلیان عاطفی بی­واسطه منع می­شود و تهدید جانی تلقی می­گردد.» خواست مورد انتظار از طرفین دعوا، خودکنترلی و اطلاعات دقیق از طرف مقابل است که به او پیوستگی دارد. فقدان کنترل عاطفی می­تواند رأی دادگاه را مخدوش سازد و مقام و موقعیت و جایگاه کلی او را در دادگاه تهدید کند. فرد می­داند که دادگاه بر ژست و سلوک او و حرکات چشم و احساساتش تسلط دارد. وی نیات زشت و ناپسند خود را آشکار نمی­سازد، به روی خصم لبخند     می­زند، خلق و خوی زشت و ناپسند خود را سرکوب می­کند، احساسات تند و هوا و هوس را کتمان می­نماید، احساس و محبت خود را انکار می­کند و بر ضد احساسات و عواطف خود عمل می­کند. (بریث ویت،۳:۱۹۹۳). الیاس و پس از او، تاریخ­نگاران جرم، کاهش درازمدت خشونت از دوره مدرنیته متقدم و تغییر در عدالت کیفری و به طور خاص کاهش تنبیهات و مجازات­های خشونت­آمیز و وحشیانه را که اغلب نشانه­های قابل رویت رسوایی و بدنامی برای متخلف به همراه داشت، با تغییرات فرهنگ عاطفی و کردوکارهای جوامع مرتبط دانسته ­اند (دفلم،۲۲۴:۲۰۰۶).

برای الیاس بدیهی بود که خشونت با تمدن از بین نمی­رود (مثل واقعه آشوئیتس). بلکه، الیاس بر این نظر است که خشونت به پشت پرده زندانها و پادگان­های نظامی نقل مکان می­کند و تنها در مواقع اتفاقی و اضطراری فرصت بروز   می­یابد. ولی مدرنیته متأخر نتوانست خشونت را در پَسِ پرده نگه دارد. بیشتر منازل مکان رویدادهای خشونت­باری است که همه شب بر صفحه تلویزیون نقش می­بندند. دیور[۳۲] به درستی خاطر نشان می­سازد که مدرنیته متأخر حاوی حمله و هجوم علیه شرم پیرامون هر آن چیزی است – تجسم بدن، سکس، خشونت، خشم، وفاداری – که به مصرف مربوط   می­شود. کالایی­شدن بدن، سکسوالیته، و خشونت احتمالاً آستانه شرم را در رابطه با آنها پایین آورده است. افزایش طلاق پیامد دیگر جایگزینی نگرش مقدس وفاداری با نگرش شیئیت­­یافته[۳۳] است؛ آنگاه که ازدواج صرفاً به یک گزینه مصرفی دیگری تبدیل می­شود. این مسأله به نوبه خود دلالت­هایی برای قدرت شرمساری خانواده به همراه می­آورد. (بریث ویت،۶:۱۹۹۳).

 

۱-۱-۱-۲-۴ میشل فوکو

تقریر فوکو در تاریخ سکسوالیته این است که کشیشان قرون وسطی، و سپس، دانشمندان، متخصصان و کارکنان جدید دولتی، عامداً افراد را به نگرانی و دلواپسی از تن خود وادار می­سازند. این کار با ایجاد علاقه افراطی و      وسواس­گونه به سکسوالیته در اذهان مردم عادی به انجام می­رسد. آنها وادار می­کنند تا افراد به سکسوالیته خود بیندیشند، حرف بزنند و آن را زیر نورافکن گرفته و مدام تحت نظر داشته باشند. فن اصلی و عمده، اقرار و اعتراف (به جرم) و یا بعدها، مواجهه درمانی است. با اینکار «حقیقتی» درباره حیات جنسی افراد استنباط و یا احیاناً ایجاد می­شود. کشیشان قرون وسطی چنین می­کرده­اند و متخصصان مدرن نیز چنین می­کنند (اسمیت،۱۴۹:۲۰۰۱).

استدلال الیاس و فوکو ممکن است شرح و تبیینی از ریشه­های شرم مدرن بدست دهد. هر دو نویسنده دلایل خوبی بر این مسأله آورده­اند که چرا مردان و زنان قرون وسطی و بعدها دوره مدرن، به بدن خود اشتغال وسواس­گونه­ای پیدا کردند. در تحلیل هر دو، بدن به صورت یک تهدید قلمداد می­شود؛ زیرا اگر خارج از کنترل قرار گیرد، می­تواند موجب تنزل افراد گردد یا رشد و پیشرفت آنها را مسدود و متوقف سازد. در استدلال فوکو «بالا» به ملکوت و آسمان و «پایین» به دوزخ ختم می­شود. در استدلال الیاس «بالا» به موفقیت اجتماعی و «پایین» به شکست اجتماعی می­انجامد. از وجوه اشتراک الیاس و فوکو این است که هر دو، به این شیوه وقوف دارند که ساختارهای کنترل بین­شخصی و خودکنترلی، از رهگذر پویش­های خاص اجتماعی شکل می­گیرند. الیاس توجه خاصی به فضای دادگاه سلطنتی داشت. فوکو به دو فضای دیگر توجه دارد که انسانها را بالاتفاق به اماکنی می­آورد که ضمن امید به موفقیت، ریسک شکست وجود دارد. یکی از آن دو صومعه رهبانی است که در آن رجال مسیحی قبل از قدرت خدای قادر و نگاه خیره همکاران خود می لرزیدند. و دو دیگر، اماکن بازار شهری است که تجار و بازرگانان اجناس و کالاهای خود را در آنجا به معرض فروش می­گذاشتند (همان:۱۵۰).

هر سه فضا – دادگاه، صومعه و بازار – مستلزم مشاهده دقیق و خودکنترلی جهت اطمینان از این مسأله است که فرد «گیر نیفتد». شما برای انجام رفتار مطلوب در دادگاه، صومعه و بازار نیاز دارید خود و دیگران را به دقت زیرچشمی بپایید و دیده­بانی کنید. فوکو توجه خود را به شیوه­ای معطوف می­ساخت که فشارات مزبور، خود را در رفتار راهبان، کشیشان و عوامی که از بازار برای اعتراف و اقرار به گناهان خود می­آمدند، به فعلیت می­رساندند. فوکو همچون الیاس نشان    می­دهد که هبیتاس نظارت و کنترل میان یک جمعیت خاص فعال است و احساس هویت فرد مستعد کنترل دیگران است. الیاس و فوکو هر دو واقفند که یکی از ابزارهای عمده کنترل اجتماعی، واداشتن افراد به این است که آنها نسبت به رفتار و کیستی خود، شرمسار شوند. هر دو می­دانند که این ظرفیت کنترل می­تواند توسط گروه (مثل دربارها، راهبان، تجار) و قدرت سلسله­مراتبی (پادشاه، خدا، کشیش، متخصص) بسیج شود.

با وجود برخی قیود و شروط درباره سرکوب ناسالم سوائق درونی که ناشی از ترس خجالت است، الیاس آشکارا تصور می­کند که احساس شرم، به طور متوازن، در درازمدت که توسط فرایندهای متمدن­شدن پوشیده شده است، سهم مثبتی در جامعه بشری داشته است. فحوای صریح و روشن فرایند متمدن­شدن، این است که نفوذ و گستره فزاینده   کنترل­ها، توسط جامعه و شخصیت در عصر مدرنیته به رشد و ارتقای افراد انجامیده است. کتاب مزبور عمدتاً فارغ از ارزشیابی است اما واضح است که الیاس خصلت «متمدنانه» جامعه اروپائی را به طور عام به عنوان نوعی برتری بر شرایط بی­نظم سابق آلمان بین دو جنگ می­دانست که خاطره­ای فاجعه­بار و وحشت­انگیز بود (همان:۱۵۱).

به رغم این، همانطور که فوکو ملتفت بود، طی دوره قرون وسطی و دوره مدرن، افراد مقتدر، فرصت بیشتری برای فشار و استثمار طبع درونی انسان با احساس شرم داشته اند تا موقعیت قدرت خود را به قیمت اکثریت مردم ارتقا ببخشند. از این منظر، تمدن مدرن موجب رشد و ارتقای افراد نبوده، بلکه برعکس، آنها را محدود کرده، تنزل داده، و سبب شده آنها بسیار کمتر از آنچه می­توانستند، داشته باشند. فوکوهرچند بر مفهوم تحقیر تاکید ندارد، ولی استدلال­اش این بود که زنان و مردان مدرن توسط فرهنگ و نهادهای خود تحقیر می­شوند.

یکی از تفاوت­های الیاس و فوکو بدین قرار است: الیاس ضمن برخی استثنائات، به سهم مثبت شرم اعتقاد دارد؛ فوکو، بی­استثنا، معتقد به سهم منفی بوجود آمده توسط تحقیر است. این مسأله سوال از تفاوت بین شرم و تحقیر را به میان می­کشد که بهترین جا برای کند و کاو در باب پرسش فوق، باغ عدن است.

۱-۱-۱-۲-۵ رندال کالینز

رندال کالینز، نظریه دیگری از برپایی احساسات بسط داده و تحلیل گافمن از مواجهه متراکم[۳۵] را مفهوم­سازی کرده است. در مفهوم­سازی اخیرکالینز، مناسک تعاملی آنگاه شروع می­شود که افراد حضور جمعی داشته باشند و حضور جمعی با بوم­شناسی موقعیت و دامنه­ای که افراد به فعالیت­های مشترک مشغول­اند، ارتباط یابد. حضور جمعی، چندین نیروی درهم­تنیده را بوجود می­آورد. یکی از آنها استفاده از تشریفات کلیشه­ای[۳۶]یا آن چیزی است که گافمن احترامات مناسکی می­نامد. علاوه بر این، حضور جمعی، کانون توجه را متمرکز می­سازد و وقتی مناسک ادای احترام، احساسات زودگذر سطح پایین را برمی­انگیزد و مشی مشترکی را پدید می­آورد، این مناسک نیز تمرکز توجه متقابل را افزایش می­دهد. با تداوم تعامل، کلام و زبان بدنی به نحو موزون هماهنگ می­شود و این نیز به سهم خود، جوشش جمعی و انرژی عاطفی مثبت را افزایش می­دهد. خیزش انرژی عاطفی مثبت، جوش و خروش را شعله­ور می­سازد و این نیز به سهم خود، هماهنگی موزون را تقویت می­کند که با بازگشت به خود، مشی مشترک[۳۷] و کانون توجه را فزونی می­بخشد. در خلال رفت و برگشت این فرایندها، سطح انسجام گروهی افزایش می­یابد؛ و سرانجام، انسجام گروهی از عاطفه نمادین لبریز می­شود. با شروع شدن رشد و توسعه نمادهای گروه (نظیر واژگان، عبارات، اشیاء، اهداف، شعایر و غیره)، تعامل به احتمال زیاد تکرار خواهد شد؛ و علاوه بر این، گردش نمادها گروه را شکل می­دهد و نیز سرمایه فرهنگی ویژه­ای (الگوهای مشترک تکلم، تجربه ها، حافظه) را که کالینز معرفی کرده، پدید می­آورد که به پایداری انسجام گروه منجر می­شود. این مجموعه کلی از پیامدهای رفت و برگشت، همان چیزی است که کالینز مناسک با سرمایه[۳۸] «R» می­نامد؛ هرگاه نمادین­­سازی گروه و سرمایه فرهنگی نمادین­شده در بین اعضای گروه ردوبدل شود، این نمادها اخلاقی می­شوند؛ و در صورتی که توسط اعضا یا کسانی خارج از گروه نقض شود، خشم موجه[۳۹]سر برمی­کشد (ترنر،۳۴۷:۲۰۰۹).

در اصل، کالینز نیاز به این ندارد که پدیده­های عاطفی جمعی مانند جوشش جمعی را پیش فرض بگیرد – برای ظهور انرژی عاطفی، تعاملات دوتائی کفایت می­کنند. ولی، کالینز تاکید دارد که جامعه­شناسی مناسک به طور عمده «جامعه شناسی تجمعات[۴۰]-جماعات، شراکت ها، دسته­جات، حاضرین» است. وی در ادامه می­گوید «وقتی بدن­های انسان در مکان واحدی جمع می­شوند، وفاق فیزیکی پدید می­آورند: جریانات احساسی، احساس توجه یا علاقه، تغییر بارز در جو و فضا». به نظر می­رسد که همگرایی فیزیکی نزد کالینز، شرط لازم و اساسی برای تحقق جوشش جمعی و عواطف جمعی است. به این معنا، او راه را برای کارکردهای گفته شده احساسات جمعی، دست کم در سطح دوتایی تحلیل هموار می­سازد: «وقتی که اجسام باهم جمع شوند، ممکن است فراگرد تشدید تجربه­های مشترک، که دورکیم جوشش جمعی و شکل­گیری آگاهی یا وجدان جمعی می­نامد، اتفاق بیفتد». «ممکن است چنین مسأله­ای را به عنوان یک شرط بین­الاذهانی بلند و والا بدانیم». فرایند اصلی، دریافت دوسویه احساس و توجه توسط شرکت­کنندگان و خلق عاطفه مشترک/تجربه مشترک» است (اسکیو،۴:۲۰۱۱).

۱-۱-۱-۲-۶ جاناتان ترنر

به زعم ترنر، احساسات تحت دو حالت بنیادین ظهور می­کنند: ۱)دریافت مجازات منفی یا مثبت و ۲) برآورد انتظارات یا شکست در برآورد انتظارات (ترنر،۱۸:۲۰۱۱). در صورتی که خود تأییدیه و جواز مثبتی از دیگران دریافت کند و/یا انتظارات نسبت به آنچه که اتفاق افتاده یا بایستی اتفاق بیفتد، برآورد شود، فرد احساس رضایت و خشنودی خواهد داشت؛ و در صورتی که فرد ذره­ای گمان برد که این نتایج حاصل شده، غرور سراپای وجود او را دربرمی­گیرد. بالعکس، با عدم­تأیید و جواز منفی و یا انتظارات شکست خورده، شخص احساسات منفی دریافت خواهد کرد. اما احساسات تجربه شده با میانجی پویش دیگری صورت می­گیرد که با اقتباس از روانشناسی گشتالت، فرایندهای انتسابی[۴۱] نامیده می­شود. هرگاه افراد به خاطر دریافت جوازهای منفی یا ناکامی در تحقق انتظارات به سرزنش خود بپردازند و احساس آنها از خویشتن و هویت­های مهم آنها نیز برجسته و پررنگ باشد، احساس شرم و در صورتی­که هویت­ها برجستگی کمتری داشته باشند، احساس غم و اندوه دست خواهند داد. اگر گروه­های دیگری را مورد سرزنش قرار دهند (مثلاً یهودیان، زنان، همجنس­بازان، جمهوری­خواهان)، خشم خود را به جانب این گروه­ها معطوف کرده و تبعیض و تعصب علیه آنها روا خواهند داشت. و اگر به سرزنش و نکوهش ساختار واحد اجتماعی بپردازند که احساسات منفی در آنجا تجربه می­شود، احساس ازخودبیگانگی کرده و تعهد خود را به این ساختارها از دست خواهند داد (ترنر،۲۰۱۱؛دفلم،۲۳۳:۲۰۰۶).

ترنر مانند همه تئوری­های روانکاوی، تجلی احساسات منفی را عامل تغییردهنده پویش عاطفی می­بیند. نزد ترنر، شرم، گناه و ازخودبیگانگی، آمیزه­ای از سه احساس منفی اولیه – خشم، ترس، و غم – با وزن­های نسبتاً متفاوت است. شرم عمدتاً غمناک است و با تنزل مقام و رتبه فرد، خشم علیه خود و ترس از پیامدهای آن در پی مجازات­های منفی یا عدم برآورد انتظارات همراه است؛ گناه نیز عمدتاً غمناک است، ولی موقعیت نسبی خشم و ترس عوض می­شوند، یعنی افرادی که نسبت به پیامدهای نقض اصول اخلاقی بیشتر تجربه ترس داشته و به خاطر انجام آن بر خود خشم می­گیرند. شرایط ازخودبیگانگی مانند شرم است، اما مولفه خشم در آن قوی­تر است. ترنر نیز همچون لوئیس و شف، شرم را عمدتاً به صورت احساس سرکوب­شده می­بیند؛ زیرا شرم حمله­ای است علیه خود به عنوان موجودی بی­کفایت و ناشایست؛ مدل ترنر در پی تبیین این مسأله است که چرا شرم به خشم تبدیل می­شود. اساساً هرگاه مولفه­های (دستکاری های) مرتبه دوم سه احساس اولیه سرکوب شود، احساسات سازنده آنها جدا و خشم حادث می­گردد. مورد دیگر نزد افرادی است که اضطراب زیادی تجربه می­کنند (نوعی از مولفه ترس)؛ و مورد دیگر برای مولفه غم شرم است که موجب سرکوب    می­شود. (همان:۲۳۳).

ولی در تقابل با عمده نظریه­های روانکاوی و جریان اصلی تعامل­گرایی نمادین، ترنر سعی دارد به تشخیص احساساتی بپردازد که شخص تحت شرایط اجتماعی و فرهنگی تجربه می­کند. ترنر می­کوشد که دریابد بروز احساسات مختلف مثبت و منفی، برای ساختارهای اجتماعی و فرهنگ آنها که تعاملات در آنجا تقریباً همیشه تبلور می­یابند، چه پیامدهایی می­تواند به دنبال داشته باشد. از آنجا که شرم دردناک است، غالباً سرکوب می­شود؛ و گرچه یکی از مکانیزمهای دفاعی کلاسیک در نظریه روانکاوی ممکن است تحریک شود (یعنی، انکار، جابه جایی، شکل­گیری واکنش، فرافکنی، و والایش)، ترنر استدلال می­کند که عمده­ترین مکانیزم دفاعی به لحاظ جامعه­شناختی انتساب، مخصوصاً انتساب بیرونی به دیگران، موقعیت و ساختار اجتماعی است (خرد، میانه، کلان). بسته به هدف و مقصد انتساب­ها، احساسات تا حدودی تغییر می­کنند؛ هرگاه بخش عمده­ای از مردم در چارچوب مواجهه­های مکرر در ساختارهای اجتماعی مجازات منفی ببینند و در تحقق انتظارات و توقعات ناکام بمانند، پویش های بسیار ظریف و لطیفی پدیدار می­شود و به طور معمول، افراد از فرهنگ و ساختار میانی و کلان­ساختارها بیگانه شده یا کناره­گیری می­کنند (ترنر،۲۰۱۱؛ دفلم،۲۳۳:۲۰۰۶).

 

۱-۱-۲    جمع­بندی و نتیجه­گیری پیشینه تجربی و نظری تحقیق

طبق مطالعات و یافته­های تجربی نظریه شرمساری بازپذیرکننده، به نظر می­رسد عملکردهای شرمساری بازپذیرکننده به تخلف کمتر و عملکردهای شرمساری طردکننده به تخلف بیشتر منجر می­شود. در عین حال، روابط به هم پیوسته فردی و خانوادگی احتمال رفتار مجرمانه را کاهش می­دهد و نوع تجربه شرم (شرم-گناه یا شرم حل­نشده) به طرز متفاوتی با رفتار تخلف­آمیز ارتباط دارد. مضاف بر اینکه به نظر می­رسد نظریه شرمساری بازپذیرکننده در خصوص تخلفاتی همچون جرایم یقه­سفید یا بزهکاری و قلدری نوجوانان از قدرت و توانایی تبیین بیشتری برخوردار است تا تخلفات خرد مجرمانه از قبیل دزدی، رانندگی در حالت مستی و رفتار­های خشونت­آمیز. در مجموع شواهد تجربی مخلوط و آمیخته است که حاکی از پیچیدگی و دشواری مفهوم شرمساری بازپذیرکننده، دخالت متغیرهای زمینه­ای و مشروط­کننده، مفهوم­سازی های متعدد و تعاریف عملیاتی گوناگون است. همین موضوع خود می­تواند یکی از دلایل و انگیزه­های اصلی برای انجام تحقیقات بیشتر در حوزه­ها و زمینه­های گوناگون اجتماعی و فرهنگی باشد.

با مرور پیشینه نظری و تجربی مفهوم شرم، روشن می­شود که این مفهوم، در ادبیات نظری و تجربی رشته­های متعدد علمی از جمله روانشناسی، روانکاوی، روانشناسی اجتماعی، انسان­شناسی، جامعه شناسی و غیره محل توجه و امعان نظر بوده است. شرم، به مانند تمام پدیدارهای انسانی و بشری، مفهوم و واقعیتی بسیار پیچیده، ذوابعاد، چندلایه و چندوجهی است. دست کم سه نوع تلقی از شرم در ادبیات شرم وجود دارد: شرم به مثابه تهدید اجتماعی، شرم به مثابه شکست شخصی و شرم به مثابه تهدید اخلاقی. احساس شرم، بر خلاف احساسات چهارگانه اولیه یعنی غم، ترس، خشم و شادی، مستقیماً ریشه در پویش­ها و فرایندهای زیست­شناختی و عصب­شناختی ندارد، بلکه به عنوان احساس ثانویه­ای تعریف می­گردد که از ترکیب سه احساس منفی غم، ترس و خشم حاصل می­شود. در ضمن شرم به عنوان یک احساس خودآگاه تلقی می­گردد. بدین معنا که شخص نخست باید درکی از خود و محیط اطراف خود داشته باشد و واجد یک سری از معیارها و هنجارهای اجتماعی بوده باشد تا بتواند چنین احساسی را در خود تجربه کند. تعامل اجتماعی و درونی شدن هنجارها و ارزش­های اجتماعی و اخلاقی، در بروز و ظهور شرم نقش بسزایی دارد.

تحقیقات تجربی و تأملات نظری، شیوع و همه­گیر بودن شرم را در عین پوشیده بودن و نامرئی بودن و عدم بروز مستقیم نشان می­دهد. تحقیقات روانشاختی در باب شرم از جمله تحقیقات لوئیس نشان می­دهد که آزمودنی­ها، به هر وسیله­ای توسل می­جویند تا بروز شرم را در خود کتمان کنند و می­کوشند آن را به عنوان احساسی نظیر ضعف، عدم مهارت، عدم حضور ذهن، بی کفایتی و غیره وانمود کنند. همین واقعیت، تلخی و زهرآگین بودن احساس شرم را در افراد نشان می­دهد که به هر نحو ممکنی تلاش می­کنند خود را از این نوع احساس و عارضه برهانند. نظریه­پردازان کنش متقابل نمادین از جمله هربرت مید با طرح مفهوم  «نقش­پذیری» و تکوین اجتماعی ذهن و خود، چارلز هورتون کولی با بیان مفهوم  «خودِ آیینه­سان» و احساس شرم و غرور، اروینگ گافمن با طرح مفهوم  «نمایش خود در حضور دیگران»، توماس شف با طرح مقوله  «شرمساری از شرمساری» و  «حلقه­های بازگشتی» بر نقش احساسات و خصوصاً احساس شرم و خجلت در شکل­گیری نظم اجتماعی، کنترل و نظارت اجتماعی و حتی خشم و طغیان اجتماعی انگشت تاکید نهاده­اند.

در حوزه جامعه­شناسی نیز مقوله احساسات و عواطف با اندکی فراز و نشیب مستقیم یا غیرمستقیم مطرح بوده است. علایق کارل مارکس در خصوص از خودبیگانگی و محرومیت عاطفی پرولتاریا، به طور ضمنی به احساسات دلالت دارد؛ نظر ماکس وبر در مورد انواع کنش­ها، مشتمل بر یک بعد  «عاطفی» است؛ در تحلیل جورج زمیل از تضاد و کشمکش، بر خیزش عاطفی به مثابه جزئی از فرایندهای بسیج تضاد تاکید شده است؛ تحقیق امیل دورکیم در زمینه ریشه­های مذهب در  «جوشش» تعاملات میان بومیان، احساسات را در کانون نظریه بنیان توتمی همبستگی اجتماعی قرار می­دهد؛ آرا و نظرات ویلفردو پارتو در زمینه  «ته­نشست­ها» و  «مشتقات» به وضوح به بنیاد عاطفی پویش­های چرخه­ای جوامع اشارت دارد. نوربرت الیاس در تحلیل بلندپایه تاریخی از  «فرایندهای متمدن­شدن» و تغییرات پدید آمده در رشد و تحول شخصیت و هنجارهای اجتماعی از سده ۱۵ تا به حال، سلطه و سیطره را همچون وبر، از آن رشد عقلانیت می­داند. ولی بر خلاف او، سلطه مشابهی را نیز به تغییرات عاطفی و بویژه تغییرات آستانه شرم قایل می­شود.به زعم فوکو، طی دوره قرون وسطی و دوره مدرن، افراد مقتدر، فرصت بیشتری برای فشار و استثمار طبع درونی انسان با احساس شرم در اختیار   داشته اند تا موقعیت قدرت خود را به بهای اکثریت مردم ارتقا ببخشند. یعنی با افزایش فشار وسواس­گونه بر تن و بدن افراد، آنها را تحت سیطره و کنترل خود درآورده­اند. در مفهوم­سازی کالینز، مناسک تعاملی با گرد هم آوردن افراد و اجتماع آنها، به ظهور  «جوشش­های جمعی» منجر می­شود و باعث افزایش و تقویت انسجام و همبستگی اجتماعی      می­گردد. ترنر نیز با تحلیل بلندپایه­ای از احساسات و عواطف، و با ذکر دو حالت بنیادینی که تحت آنها احساسات ظهور می­یابد یعنی الف) دریافت مجازات منفی یا مثبت و ب)  برآورد انتظارات یا عدم برآورد انتظارات، نسبت خیزش احساسات را با نظام قشربندی و انواع هویت های فردی و اجتماعی و مسأله­ساز بودن احساسات را در جامعه کاویده است.

حاصل و نتیجه و تتمه همه تأملات نظری و تحقیقات تجربی، حاکی از مقام و مرتبه بلند و والا و توجه­برانگیز مقوله احساسات و عواطف در حیات اجتماعی است. حاصل تلاش­های علمی در رشته­های گوناگون، نشان می­دهد که بار نظم اجتماعی و کنترل و نظارت بر جامعه، قبل از همه بر دوش احساسات و عواطف است و پایه­های نظم اجتماعی، بر خلاف تصور بسیاری از افراد نه مبتنی بر عقل و حسابگری، که اساساً بر عاطفه و احساس استوار است.

 

 

 

 

 

[۱]. Erving Goffman

[۲]. Everyperson

[۳]. Frames

[۴]. Stets

[۵]. Face

[۶]. Underdistancing

[۷]. Overdistancing

[۸]. Attunement

[۹]. Face Work

[۱۰]. Among

[۱۱]. Within

[۱۲]. Karp

[۱۳]. Feeling Trap

[۱۴]. Emotional Loop

[۱۵]. Self-Perpetuating

[۱۶]. Barbalet

[۱۷]. Georg Simmel

[۱۸]. Un-Self Conscious

[۱۹]. Scheve

[۲۰]. Grounding

[۲۱]. Fisher

[۲۲]. Smith

[۲۳]. Social Embeddedness of Expressive Punitiveness

[۲۴]. Norbert Elia

[۲۵]. Outhwaite

[۲۶]. Threshold of Repugnance

[۲۷]. Education of Girls

[۲۸]. Unacknowledged

[۲۹]. Modesty

  1. :Troubles of Civilizationاشاره­ای است به کتاب تمدن و ملامت­های آن نوشته زیگموند فروید

[۳۱]. Gurr

[۳۲]. Duerr

[۳۳]. Commodified

[۳۴]. Randall Collins

[۳۵]. Focused Encounter

[۳۶]. Stereotyped Formalities

[۳۷]. Common Mood

[۳۸]. Rituals With a Capita

[۳۹]. Righteous Anger

[۴۰]. Sociology of Gatherings

[۴۱]. Attribution Processes

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *