متن کامل – غرور در اخلاق؛ گزارش تحلیلی آراء فیلسوفان اسلامی و غربی- قسمت ۱۳

۳-۲ غرور از نظر فیلسوفان
گر‌چه مفهوم غرور به عنوان گناه مرگ‌بار، قرن‌ها در باور مسیحی وجود داشته است اما از نظر فلسفی، نظرات در مورد غرور به همان اندازه جالب و با نفوذ بوده است. در حقیقت مباحث فلسفی در مورد غرور، از الهیات مسیحی که دیدگاه متکلمان اولیه مانند آکویناس و آگوستین آن را شکل داده‌اند بسیار قدیمی‌تر است. البته تفاوت زیادی بین متکلمان و فلاسفه وجود داشت، بطوری‌که از نظر فیلسوفان، غرور به عنوان یک رذیلت اخلاقی مورد بحث بود نه گناه دینی. متفکران دینی مانند آکویناس در مورد غرور، در اصطلاح فلسفی نیز نظراتی ارائه دادند و کوشش کرده‌اند بین دو مفهوم رذیلت اخلاقی و گناه دینی ارتباط برقرار کنند. تفاوت بین رذیلت اخلاقی و گناه دینی این است که رذیلت اخلاقی در حقیقت، نقصان در طبیعت انسان است که توسط عقل شناسایی می‌شود، در حالی‌که گناه دینی، تقصیر و کوتاهی در مورد قانون الهی است. در تفکر آکویناس این دو مفهوم با هم مشابه بودند و در حقیقت چیزی که مخالف طبیعت انسان است، برخلاف قانون الهی نیز هست. با تعریف غرور به عنوان رذیلت اخلاقی، فیلسوفان به دنبال قضاوت در مورد غرور با توجه به عقل انسان هستند نه وحی الهی.[۲۶۵]
واژه‌ی قدیمی Hubris که به معنای گستاخی، تکبر و غرور بیجا بود، در بین یونانی‌ها به شدت محکوم می‌شد، زیرا فضایل اساسی مانند شجاعت، اعتدال، عدالت و حکمت را که زندگی اخلاقی را تقویت می‌کرد، از بین می‌برد. از طرفی اگر غرور را به معنای افتخار کردن به فضایل خویش بدانیم، این رفتار در یونان باستان پسندیده و مورد ستایش بود.
در یونان باستان، فضیلت با افتخار و حرمت ملازمه داشت. افتخار و حرمت در ادوار باستانی زندگی اجتماعی، از قابلیت و دلیری و خدمت جدایی ناپذیر بود. بعدها فیلسوفان به آدمی توصیه می‌کنند که معیار را در درون خود بجویند و حرمت دیگران را تنها به عنوان انعکاس خارجی ارزش درونی خود در جامعه تلقی کنند. ولی برای انسان هومری معیار ارزش او فقط ارج‌گذاری جامعه است.[۲۶۶]
در تربیت یونانی دو عنصر نقش اساسی داشت: اولین عنصر، شجاعت بود که در حماسه‌های هومری «مردانگی» نامیده می‌شد، و دومین عنصر بزرگ‌منشی بود، که از اخلاق اشرافی اخذ می‌شد. این تعریف در مورد غرور بعدها در تفکر ارسطویی نیز دیده می‌شود.
البته در این دوران فیلسوفانی همچون افلاطون نیز غرور را به عنوان رذیلت عظیم و عامل اصلی ضعف قضاوت اخلاقی و مصیبت سیاسی در نظر می‌گرفتند.
۳-۲-۱ افلاطون
افلاطون می‌گوید: ارزش آدمی نه به زیبایی است، نه به نیرومندی، نه به بزرگی و نه به تندرستی، هرچند بیشتر مردمان تندرستی را برتر از همه چیز می‌شمارند. خلاف آن صفات نیز در تعیین ارزش تن، دخالتی ندارد. تنی متعادل است که از همه‌ی آن کیفیات، به حد کمال داراست. زیرا کسی که آن کیفیات را به حد اعلی دارا باشد مغرور و خودپسند بار می‌آید و اگر از همه‌ی آنها بی‌بهره بماند روحش زبون و برده‌وار می‌گردد.[۲۶۷]
۳-۲-۱-۱ تعریف غرور
از سخنان افلاطون این‌گونه می‌توان برداشت کرد که غرور از نظر او به معنای خودپسندی ناشی از کمالات بسیار در فرد است. به این معنا که اگر فرد کمالات ظاهری را داشته باشد، باعث ایجاد غرور در او می‌شود.
افلاطون در محاوره‌ی لوسیوس با بیان این جمله که «اگر خوبرویان را بستایی غرورشان بیشتر می‌گردد»، ستایش کسی را که از جمال برخوردار است، تقبیح کرده و آن را عاملی برای فزونی غرور می‌داند.[۲۶۸]
۳-۲-۱-۲ دلایل غرور
همان‌طور که بیان شد، افلاطون دارا بودن از کمالات ظاهری را علت ایجاد غرور و خودپسندی در فرد می‌دانست، حال سؤال اینجاست که این کمالات ظاهری چه هستند؟
افلاطون در پاسخ می‌گوید: زندگی کردن در کشوری مقتدر، ثروتمند بودن، در خانواده‌ای بزرگ به دنیا آمدن، زیبا و نیرومند و بلند بالا بودن و …[۲۶۹].
غرور از آن‌رو ناپسند شمرده می‌شود که سبب فزونی غضب می‌گردد: «سقراط: آیا غرور و کینه توزی را هم بدین جهت ناپسند شمرده‌اند که آن شیر اژدها‌منش که در درون ما جای دارد به سبب این صفات فربه‌تر و برآشفته‌تر می‌گردد؟ [منظور از شیر، قوه‌ی خشم و منظور از هیولا قوه‌ی شهوت است.]
گلاوکن: آری.»[۲۷۰]
در کتاب سوم رساله‌ی «قوانین» جامعه‌ی بدون غرور، جامعه‌ای است که در آن نه فقر راه دارد و نه ثروت. در نتیجه آداب و رسومی نیکو بر آن حکم‌فرمایی می‌کند. چرا که نه ظلمی وجود دارد و نه کینه و نه حسد.[۲۷۱]
طبق نظر افلاطون، هر جا که از دایره‌ی اعتدال خارج شویم و به موجودی کوچک، قدرتی بیش از حد و ظرفیتش ببخشیم، مثلاً به یک کشتی کوچک بادبانی بزرگ ببندیم و یا به بدنی، بیش از ظرفیتش غذا بدهیم و یا به روحی قدرتی بالاتر از شایستگی‌اش بدهیم، نظم و اعتدالش به هم می‌خورد،آن کشتی غرق می‌شود، بدن بیمار می‌گردد و روح از کثرت غرور، به ظلم و ستمگری گرایش پیدا می‌کند. بنابراین خروج از اعتدال منجر به غرور و ستمگری می‌گردد.[۲۷۲]
۳-۲-۱-۳ عاقبت غرور
در کتاب چهارم رساله‌ی قوانین آمده است که اگر کسی به ثروت و مقام و زیبایی، مغرور شود و از روی غرور و نادانی گمان کند که نیازی به راهنما و رهبر ندارد، بلکه خود قادر است که دیگران را رهبری کند، خدا او را به حال خود می‌گذارد، و پس از اینکه از خدا جدا ماند در حلقه‌ی هم‌کیشان خود در می‌آید و مانند آن‌ها زندگی را با لگام گسیختگی پیش می‌برد و در جهان آشوب و نفاق به پا می‌کند، هرچند در ابتدا قهرمانی بزرگ می‌نماید ولی عاقبت با عدالت مجازات می‌شود و به هلاکت می‌رسد.[۲۷۳]
۳-۲-۱-۴ جایگاه تواضع
با اینکه از نظر افلاطون تواضع به عنوان فضیلت معرفی شده، اما از نظر او این صفت همواره نیز فضیلت نیست و در بعضی مواقع باید غرور و تکبر ورزید، یکی از مواردی که از نظر افلاطون باید غرور داشت، تکبر در مقابل متکبر است: «مردی که به بیماری بدخواهی دچار است و بزرگی خود را در کوچکی دیگران می جوید نه تنها از فضیلت راستین بی‌بهره است، بلکه با رفتار زشت خود دیگران را دچار یأس می‌کند و بدین‌سان مسابقه‌ی فضیلت را در جامعه غیر ممکن می‌سازد. هرکس باید در آنِ واحد هم بسیار دلیر و سختگیر باشد و هم بسیار فروتن و مهربان. زیرا در برابر رذیلت علاج ناپذیر مردمان بی آرزو، چاره‌ای نیست جز اینکه آدمی متوسل به نبرد شود و آنان را منکوب کند، و روحی که از خشم و دلیری بی بهره است توانایی چنین نبردی را نخواهد داشت.»[۲۷۴]
از نظر افلاطون، غرور و خودخواهی موجب می‌شود که فرد درباره‌ی حقیقت و نیکی و زیبایی، داوری نادرست کند و همواره خود را برتر از حقیقت بداند و زیبایی‌های دیگران را نادیده گرفته، نیکی‌هایشان را انکار کند.[۲۷۵]
همچنین افلاطون می‌گوید، با آنکه روح ما از سر غرور می‌پندارد که حقی طبیعی بر دارا بودن معرفت دارد، نمی‌تواند کشف کند حقیقت چیست و چگونه و چه هنگام می‌توان به آن دست یافت.[۲۷۶]
۳-۲-۲ ارسطو
گرچه بیشتر متفکران یونانی غرور را به عنوان رذیلت در نظر گرفتند، اما این قضیه در مورد ارسطو صادق نبود. ارسطو غرور را به عنوان «زینت فضائل» در نظر گرفت. البته طرز تفکر او در این مورد را نمی‌توان بی‌ارتباط با جامعه‌ی اشرافی که در آن زندگی می‌کرد و همچنین نظرات او در مورد ارزش‌های جنسیتی دانست. از نظر ارسطو فردی که احترامی بیش از فضایلش می‌خواهد فردی ابله و نادان است، اما هیچ فرد فضیلتمندی نادان نیست. افراد فضیلتمند که از نظر اخلاقی در عالی‌ترین حد ممکن قرار دارند باید از دیگران انتظار احترامی در خور شایستگی‌هایشان داشته باشند. افراد مغرور (به معنای واقعی) باید وظیفه‌ی اشرافی خود را انجام دهند، اما این شایستگی‌ها از طریق برتری اخلاقی بوجود می‌آید نه فقط از طریق ثروت و قدرت و اشراف‌زادگی. از طرفی، از نظر ارسطو فردی که فضیلت کمی دارد یا از لحاظ ثروت و قدرت در سطح پایینی قرار دارد باید بپذیرد که کمتر از افراد مغرور مورد احترام قرار گیرد. این فرد، ارزش کمی دارد و خودش تصور می‌کند مغرور است در حالی‌که چنین نیست.
مثلاً هاچسون استدلال می‌کند که مشکل فرد خودبین این نیست که انتظار احترام بیش از حد را دارد، بلکه مشکل اینجاست که او به اندازه‌ی کافی شایسته‌ی احترام نیست. تواضع بیجا نیز که طرف تفریط غرور است، همین‌گونه است. در تواضع بیجا فرد انتظار احترامی کمتر از ارزش‌های خود را دارد و ارسطو از این تواضع بیزار است، زیرا فرد متواضع نمی‌تواند ارزش واقعی خود را درک کند. از نظر ارسطو این تواضع بیجا از خودبینی نیز بدتر است، چرا که علاوه بر رذیلت بودن غیر اشرافی نیز هست.[۲۷۷]
۳-۲-۲-۱ تعریف غرور
از نظر ارسطو غرور به معنای «بزرگ‌منشی» است. او بزرگ‌منشی را به عنوان فضیلتی معرفی می‌کند که بین دو رذیلت خودبینی و بی‌همتی قرار گرفته است. بزرگ‌منشی به این معناست که فرد به خاطر فضایل والا و شایسته، انتظار احترام از دیگران را داشته باشد. او در تعریف فرد بزرگ‌منش می‌گوید: «بزرگ‌منش کسی است که خود را لایق افتخارات بزرگ می داند و در واقع هم لایق آن هاست. لایق پنداشتن خود بدون داشتن لیاقت ابلهی است و مرد با فضیلت ابله یا بی‌فهم نیست.»[۲۷۸]
در واقع شخص بزرگمنش، کسی است که شایستگی‌ها و ادعاهایش، بطور یکسان بزرگ‌اند. بنابراین فضایل دیگر پیش فرض این فضیلت‌اند و به وسیله‌ی آن تقویت می‌شوند؛ از این‌رو ارسطو بزرگ‌منشی را «زینت فضایل» معرفی می‌کند.
او بعد از این تعریف، فروتنی را ناشی از ارزش و لیاقت کم می‌داند و معتقد است کسی که لیاقتش اندک است و برای خود نیز به همین اندازه ارزش قائل است، فروتن است و بزرگ‌منش نیست.
از نظر ارسطو بزرگ‌منشی یک انسان، ماحصل تجمّع تمام فضایل است. در آن هنگام که تمام فضایل، یعنی تمام حدوسط‌های خصلت‌های انسانی در شخصی جمع شود او دارای زینت فضایل، اوج فضایل و عصاره‌ی فضایل می‌شود؛ یعنی او انسانی بزرگ‌منش می‌شود.
از نظر ارسطو مرد بزرگ‌منش از حیث بزرگی ادعایش در حال افراط است. ولی چون ادعایش درست و مطابق حقیقت است در حد وسط قرار دارد زیرا ادعایش با لیاقتش منطبق است، در حالی‌که دیگران یا افراط می‌ورزند یا تفریط.[۲۷۹]
۳-۲-۲-۲ ویژگی‌های فرد مغرور
ارسطو می‌گوید: مرد بزرگ‌منش در درجه‌ی اوّل به‌‌ نام و ننگ نظر دارد. هنگام برخورداری از افتخار بزرگ، مخصوصاً اگر مردان شریف این افتخار را به او بدهند، بی‌اندازه شادمان می‌شود. چون می‌اندیشد که آنچه از آن برخوردار می‌شود حق اوست، یا حتّی کمتر از حق او؛ زیرا افتخاری که در خور فضیلت کامل باشد وجود ندارد، و با این همه، آن افتخار را می‌پذیرد، چون آن مردان، «افتخاری» بزرگ‌تر از آن را نمی‌توانند نصیب او کنند. ولی افتخارهای کوچک و افتخاری را که مردم عادی به او می‌دهند را به چشم حقارت می‌نگرد زیرا چنین افتخاری در خور ارزش او نیست.
بنابراین اولین ویژگی فرد بزرگ‌منش توجه به افتخار است، ویژگی دیگر فرد بزرگ‌منش این است که در برابر ثروت و قدرت و کامیابی و ناکامی به اعتدال رفتار می‌کند. حتی در برابر افتخار نیز تسلط بر خویش را از دست نمی‌دهد، زیرا افتخار نیز در نظرش چیز بسیار بزرگی نیست. ثروت و قدرت برای افتخار خواسته می‌شود و کسانی که به دنبال ثروت و قدرت هستند نیز برای افتخار آن‌ها را می‌خواهند، ولی مردی که حتی افتخار در نظرش ارجی ندارد ممکن نیست برای چیزهای دیگر ارجی قائل شود. بدین جهت است که همه، فرد بزرگ‌منش را مغرور می‌دانند.[۲۸۰]
از نظر ارسطو مرد بزرگ‌منش برای امور حقیر، خود را به خطر نمی‌اندازد؛ چون تنها برای امور اندکی ارزش قائل است، ولی در امور بزرگ از خطر نمی‌هراسد حتی جان خود را نیز به شمار نمی‌آورد؛ چون می‌داند زندگی به هر قیمت و در همه‌ی اوضاع و احوال ارزش زیستن ندارد. به دیگران نیکی می‌کند اما از برخورداری از نیکی دیگران احتراز می‌ورزد، چون نیکی کردن کار برتران است و برخورداری از نیکی دیگران روش فروتران است. نیکی‌هایی که از دیگران دیده را با نیکی‌های بزرگتر پاسخ می‌دهد زیرا نمی‌خواهد مدیون دیگران باشد، نیکی‌هایی را که کرده است در یاد خود نگاه می‌دارد ولی نیکی‌هایی که از دیگران دیده است را از یاد می‌برد، چون آن که نیکی دیده است فروتر از کسی است که نیکی کرده است و مرد بزرگ‌منش می‌خواهد برتر از دیگران باشد و از این رو خوش دارد دیگران درباره‌ی نیکی‌هایی که او کرده است سخن بگویند نه از نیکی‌هایی که او از دیگران دیده است.
مرد بزرگ‌منش از کسی تقاضایی نمی‌کند، یا با اکراه تقاضا می‌کند ولی تقاضای دیگران را با گشاده‌رویی بر می‌آورد. در برابر ثروتمندان بزرگوار و باوقار است و در مقابل مردم عادی بی‌ادعاست. چون برتری بر ثروتمندان دشوار است، در حالی‌که برتری بر مردم عادی آسان است. علاوه بر این مناعت و بزرگواری در برابر ثروتمندان دور از شرف نیست ولی برتری خود را به رخ مردم عادی کشیدن فرومایگی است.

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است